تبليغاتX
تندیس

تندیس

به قول بهمنی :«گاهی چنان بدم که مبادا ببینیم...» و اینها زاده ی دقیقه های ندیدنی اند ...

 

 

... همه اش تقصير خداست كه مرا انداخت از

چشم تو و از تاب تاب عباسي امان .

خدا مرا نمي ديد چه برسد به دستهاي تو كه هميشه

سنگ هفتم هفت سنگ مان را مي چيد

و مرا در آتش تمسخر بچه ها جهنمي مي كرد .

 

... يادم مي آيد طراحي كه عكس تو را كشيد قول داد

 نقاشي ام كند و من هر روز به پارك مي رفتم

بدون اينكه طرحي از صورتم خلق شود .

مي دانم  يادت نمي آيد

وقتي كلاهم را گرفت تا تو را زيباتر بكشد 

خدا هميشه مرا مي انداخت ...

 

... و بعد بزرگ شديم .

تو نقاش شدي . تو نقاش بزرگي شدي

و مرا در كويري ترين منظره ات خاك كردي ...

از آن وقت موهاي موج دارم

از چشمت افتاد و باد در تابلوهايت موهاي ديگري

را آشفته مي كرد . خوب يادم مي آيد  ...

 

خدا مرا از چشم تو انداخت .

.

زمين خورده ام

و هنوز منتظر تا دست هاي مغرورت

كمي كوتاه بيايد و بلندم كند... 

اگر خدا مرا مي ديد تو هم ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 9:8 توسط سمیه رییسی |


 

 گيتار ...

 

...مي ترسم انگشتش بيفتد روي گيتار                

گيتار دارد مي زند ، دستانش انگار

از حرم دستان لطيفش مه گرفتند ؟           

يا بغض باريده سر نت هاي بي بار ؟

او يادگار مانده از ابر بهاري ست     

مي ترسم از من پس بگيرند آخر كار

من حاضرم جاي نگاهش مسخ باشم    

يا جاي آن پيراهن جامانده بر دار

تنها فقط يك لحظه روحش را رها كن             

از زخم هاي حك شده در زير رگبار

.

در گوش نت ها زمزمه كرده ست باران               

از هر طرف سر مي زند هر دم به ديوار

گويا غبار كهنه اينجا جان گرفته         

لبخند دارد مي زند تصوير ديوار

.

باران دلش بر ضجه هايم درد آمد     

حالا نشسته خاك روي تار گيتار ...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 10:18 توسط سمیه رییسی |


 

براي الهه آب هايي كه خشك شده :

 

خدايان كه خشكيدند...

حنجره بيشابور متورم شد و

قصرهايش عميق تر ...

.

.

.

مشت ، مشت

ميلي متر در ميلي متر

رفت و نيامد ...

.

چشم تنديس شير روباه ديد و

طاقچه  خالي ترشد ...

.

حفره ها حباب سيگار مي گيرند

بي آب ...

بي       شابور ...

و آب ها نمي ريزند

 كه صدا نداشته باشند ...

.

.

ماه بالاي حوض خوابيده 

بيدار نشود ...

نبيند ...

كه نيست شوند ...

.

.

... باران سياه چادر نيمچه خدايان را برد

تا هيچ كس

بي مزد هم ،          نباشد ...

لاي دالان هاي سرنگ خورده

مقبره اي نبود

كه آناهيتا باشد...

آناهيتا مرده است ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 14:37 توسط سمیه رییسی |


تنها كه مي شوم آرام آرام در ذهنم شكل مي گيرند و مرا با خود مي برند ...
.
.
چندان پخته نيستند ولي از دل برمي آيند...








HOME
E-Mail
Night Skin


LinkDump

وحيد(تنها)
پلاك هاي شكسته
امیدرضا چاوشی
بهترین سایت دانلود موبایل
روح الله احمدی
رضا پارسی پور
بهزاد تبریزی
دکتر رها و روشنک
مهدی ( مهرنگار )
پروانه سوزان
سینمای ایران
دانشنامه آزاد پروسیس
ادبیات و شعر(دکتر روشن فومنی)
آفتاب گردون
پرستو
۩۞۩ღ کلبـه صمـیمی ღ۩۞۩.
هادی
بهار 20
ایوب صادقیانی
شاهد
آرشیو پیوندهای روزانه


Archives

هفته چهارم شهریور 1388

هفته دوم خرداد 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387


Links

پایا
قاصدک
اسحاق رمشکی
احمد شاملو
عبدالحسین انصاری
سید علی صالحی
سعید بیابانکی
جواد ضمیری
حر شفقت
مهدی میرزایی
نایت گالری
قالب های نایت اسکین


آمار وبلاگ
کاربران آنلاین:
بازديدها :